تبليغاتX
زرنت

زرنت

زرت و پرت

ای یار....

حالا که با هم یکی شدن دلامون
حالا که جاده ها افتادن به پامون

یکی از اون بالا  انگار داره می شنوه صدامون
به گمونم که اثر داره دعامون

همسفر ای هم ستاره راه بیوفتیم
 که خودش داره هوامون

حالا که سوخته برای گریه هامون
خودش داره هوامون

همسفر ای هم ستاره سر رو شونه های من بذار دوباره
وقتی برفا آب بشن رودخونه سر رو شونه ی  دریاها می ذاره

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 15:6  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  | 

رمضان مبارک


اللهم رب شهر رمضان الذی انزلت فیه القران

وای بر حالم شکستم توبه ام را بارها
باید از این گونه استغفار استغفارها
همتی ای دل که بندم دیده از دیدار دل
تا بود با یار در هر لحظه ام دیدارها
آن که جان دارد ولی از یاد جانان غافل است
کم بود از نقش بی جان بر روی دیوارها
بار معبودا مرا با ذکر خود جانی ببخش
ور نه میمیرد دلم همچون تن مردارها
تیری از تقوا و شمشیری ز طاعت بایدم
تا کنم با دیو نفس خویشتن پیکارها
وای بر حالم اگر این جرم های بیشمار
در لحد پیچند دور گردنم چون مارها
مستحق آتشم یا رب نسیم رحمتی
کز دلم شعله بیرون آورد گلزارها
روزهای ما همه شب می شد از دود گناه
گر نبود این ناله العفو شب بیدارها
یا مبر در دوزخم یا چشم گریانم بده
تا ز اشک دیده ام خاموش گردد نارها

فرا رسیدن ماه پر خیر و برکت رمضان را به همه دوستای خوبم تبریک می گم انشاا.. همه بتونیم اونطور که باید و شاید بهره ببریم . ما رو هم سر سفره افطار و سحر از یاد نبرید.

بهار ذکر خدا می رسد الهی شکر
نسیم رحمت حق می وزد الهی شکر
جوانه های محبت به هر دمی رویید
فضای سینه معطر شود الهی شکر
به یمن مقدم ماه مبارک رمضان
خدا به بنده سری می زند الهی شکر
در این کویر که ظلمت احاطه اش کرده
گل دعای سحر می دمد الهی شکر

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 23:0  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  | 

عشق چیست؟

-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-+- +-
چه خوش باشد غم دل با تو گفتن
وزان خوشتر اميد با تو بودن
-+-+-+-+-+-+ -
لازمه ي خوشبختي جذب کردن چيزهاي تازه نيست، بلکه حذف کردن افکار کهنه
 است، افکاري که به هيچ دردي نمي خورند.
-+-+-+-+-+-+ -
 تا حالا کفشاتو نگاه کردي ؟؟ دو تا عاشق.دوهمراه که بي هم مي ميرن.با
  هم خاکي ميشن,بدونه هم زيره بارون نميرن, کاش آدما هم يه کم از کفشاشون
-+-+-+-+-+-+ -
آدم ها شوخي شوخي به گنجشکها سنگ مي زنند... و گنجشکها جدي جدي مي
 ميرند... آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند... و قلبها جدي جدي مي شکنند...
 و تو شوخي شوخي لبخند مي زني... و من جدي جدي عاشق ميشم.
-+-+-+-+-+-+ -
  زندگي رسم خوشايندي است ؛ زندگي بال و پري دارد به وسعت مرگ ؛ پرشي دارد اندازهُ عشق – زندگي چيزي نيست ؛ که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود—زندگي حس غريبي است که يک مرغ مهاجر دارد—زندگي سوت قطاري است که درخواب پلي مي پيچد – زندگي گل به توان ابديت- زندگي ضرب زمين در ضربان دلهاست – زندگي هندسه ساده تکرار نفسهاست - هرکجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره فکر هوا عشق زمين مال من است
-+-+-+-+-+-+ -
  يه نفر تو آخرين ثانيه ها از راه رسيد اون با آخرين ستاره، دست مهتابو بوسيد اون ،تو اولين قرارِ عاشقي پيشم نشست اون با چشماي قشنگش غم قصه رو شکست اون همون لحظه رسيد که عاشقي ميخواست بميره اون اومد تا عاشقي رونق بگيره ميدونست لحظه ي ديدار منه ميدونست هنوز ستاره روشنه اون سرِ ساعت عاشقي من، جوونه کرد اون منو عاشق ِ آشيونه کرد اولين قرارِ عشقو تو چشاي اون نشستم آخرين شباي عشقو تو چشاي اون شکستم دل من هنوز نداره اينو باور که قشنگترين بهارم، برسه لحظه ي آخر
-+-+-+-+-+-+ -
 تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
+-+-+-+-+-+ -
  تنها يک سقوط است که جاذبه زمين مسئول آن نيست فرو افتادن در عشق . - آلبرت انيشتين
خوشحال می شیم اگه شما هم نظر خودتونو درباره عشق بدید تو وبلاگ با اسم خودتون ثبتش می کنیم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 20:46  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  | 

یا مهدی...

رواق منظر چشم من آشیانه توست

                                                کرم نما و قدم نه که خانه خانه توست

تولد آقامون امام زمان رو به تموم دوستای خوبم مخصوصا بروبچ زرنتی تبریک می گم . ایشاا... هر چی از آقا می خوایید بهتون بده . دعا برای فرج آقا یادتون نره . ۱۰۰۰ تا صلوات هم که دیگه دسته گلیه که همه با هم برای سلامتی و فرج آقا تقدیم می کنیم.

 

یا اباصالح کجایی مردم از درد جدایی

                                                عمر ما دیگه سر اومد آقاجونم کی میایی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 18:1  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  | 

ضرب المثلهای گوزی............

چند ضرب و مثل با گوز :
۱) گوز به شقیقه چه ربطی دارد؟!
۲)نگوز و نترس
۳)خود گوزی و خود خندی عجب مرد هنرمندی
۴)گوز یک پا دارد
۵)موش به لانه نمیرفت میگوزید
۶)به چس گفتند شاهدت کیه گفت گوز
۷)گوز استاد به ز چس پدر
۸)گوز معلمه گله هر کی نشنوه خله
۹)هرکه بادش بیش گوزش بیشتر
۱۰)عاقبت گوززاده گوز شود
۱۱)پسر نوح با بدان بنشست  گوز شد!!!!!
۱۲)گوزو به که خندیدی؟؟   تا گوزو شدی حال؟؟!!!!
۱۳)ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا تو بگوزی!!!
۱۴)گوز از سوراخ سوزن رد میشه ولی از دروازه رد نمیشه
۱۵)گوزش را توی آسیاب سفید کرده
۱۶)گوز را دم حجله زده
۱۷)گوز باگوز  باز با باز کند هم جنس با هم جنس پرواز
۱۸)خانه قاضی گوزو زیاد است اما به شماره
۱۹)گر گدا گوزو بود تقصیر صاحبخانه چیست؟
۲۰)دیوار موش داره موشم گوش داره*
*ایهام = نباید در اتاق بگوزی چون موش میشنود

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 16:17  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  | 

غم تنهایی.........

      چرا وقتي که آدم تنها مي شه         

  غم و غصش قد يه دنيا ميشه


                ميره يه گوشه تنها مي شينه             

       اونجا رو مثل يه زندون مي بينه


                         غم تنهايي اسيرت مي کنه                   

            تا بخواي بجنبي پيرت مي کنه


     وقتي که تنها ميشم اشک تو چشام پر مي زنه   

     غم مياد يواش يواش خونه دل در مي زنه


            ياد اون شبا مي افتم زير مهتاب بهار           

   توي جنگل لب چشمه مي نشستيم من و يار


                           غم تنهايي اسيرت مي کنه                  

           تا بخواي بجنبي پيرت مي کنه


                      ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نميشه           

        دل اين آدما زشته ديگه زيبا نميشه


      اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب مي زنه    

      اشک اين ابرا زياده ولي دريا نمي شه


                          غم تنهايي اسيرت مي کنه                        

         تا بخواي بجنبي پيرت مي کنه

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 14:3  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  | 

خدا.....

 
 
 
خدا كيه؟...............

خدا كسي هست كه ما رو افريد و اشرف مخلوقات كرد. به فرشته
 
 ها و همه دستور داد تا به ما تعظيم كنن (تعظيم صرفا براي خدا بود). به ما آگاهي
 
 داد . علم داد و .... تا مقام ما از ديگران بالا باشه. وقتي مارو از بهشت بيرون انداخت
 
 باز در نعمت خودش رو به ما نبست به ما فرصت بازگشت داد. مطمئن باشين خدا از
 
 هر لحاظ بهترين يار براي ماست. الان توضيح ميدم.

محرم اسرار :


تا حالا چقدر كار بد انجام دادي كه اگه كسي ميدونست آبروت ميرفت؟؟ آيا بهترين
 
دوست شما هميشه اسرار شما رو نگه داشته؟؟ . كمي فكر كن. خدا همه اونا رو ميبينه
 
و اسرار تورو فاش نميكنه!!!

مهربان و دوست:

هيچ كس كاملا تو اين زمونه مهربون نيست خودت ميدوني و از دوستي با هم قصد و
 
نيتي دارن مثلا اشكال درسي همو ميپرسن.با هم وقتگذراني ميكنن و ... خدا انقدر
 
مهربونه كه حتي بدترين آدمها اگه توبه كنن اونارو ميبخشه.انقدر مهربونه كه دنبال
 
بهونه هست كه ما رو به بهشت برگردونه. وقتي صداش ميكني جوابت رو ميده ممكنه
 
نفهمي ولي مطمئن باش داده نفهميدي

بخشنده:

تا حالا وقتي از كسي چيزي خواستي ديدي نده يا منت بذاره؟ خب خدا انقدر بخشنده
 
هست كه اينهمه نعمت به ما داده كه حتي قادر به شمارش اونا نيستيم.مثلا سلامتي،
 
زيبايي، ضريب هوشي، پول ، خونه و.....(قرار نيست همه اينها رو داشته باشيم اگه
 
حتي يكي از اونا رو هم داشته باشيم ميتونيم خوشبخت باشيم به شرطي كه راه اونو
 
بدونيم) الان حتما ميگي كه من مثلا فلان چيز رو خواستم ولي نداده . خب ممكن بود
 
كه به صلاحت نبود اونو داشته باشي مثلا موبايل بخري اونوقت سر برج بايد كلي هم
 
پول فيض موبايل روبدي در حاليكه نياز ديگه اي رو ميشد با اون پول برطرف كرد.
 
يا انصاف در دعا كردن نداشتي . مثلا همين اوله راهي ميخواي آدم بزرگي بشي. نه
 
عزيز همه چيز با تلاش ممكنه نسبت به خواسته خودت بايد تلاش هم بكني. يا ممكنه
 
شرايط دعا كردن رو زياد ندوني


انسان كيه؟ انسان كسي هست كه بتونه قدرتهاي دروني خودشو بشناسه.منزلت واقعي
 
خودشو درك كنه. براي رسيدن به خدا دوباره تلاش كنه و صفات و اخلاقهاي مثبت
 
رو شناسايي و شكوفا كنه و بر عكس منفي ها رو از بين ببره. انسان كسي هست كه
 
بتونه به علت پيدايش خودش فكر كنه و هدف از آفرينش خودش رو پيدا كنه
 
(خودشناسي) انسان داراي چنان قدرتي در همين لحظه هست كه غير قابل تصور
 
هست. مثلا با سرعت نور ميتونه حركت كنه يا موجودات ديگه مثل جن_روح_پري
 
و .... رو به اختيار خودش دربياره. ميتونه آينده رو پيش بيني كنه(كاري كه فقط خدا و
 
بنده هاي خاص خدا اين كار رو بكنن. ميتونه شفاگري كنه و ...... فقط شرطش اينه كه
 
اونا رو بشناسه و شكوفا كنه همين

نيروهاي شيطاني چي هستن؟

خب همونطور كه ميبينين نيروهاي منفي هستن كه ميخوان نذارن كه ما به تكامل
 
برسيم. جون خودشون موفق نشدن سعي ميكنن كه ما رو هم نذارن كه موفق بشيم. اين
 
نيروها همهيشه در اطراف ما هستن و همه روزه بيشتر ميشن و نحوه تشخيص اونا
 
خيلي راحته فقط كافيه به قلبت رجوع كني ببيني كه اين كاري كه كردي يا ميخواي
 
انجام بدي درسته يا نه؟(مقايسه با يه انسان كامل) نحوه مقابله با اونا هم اينطوره: اونا
 
ميان و از نقطه ظعف شما استفاده ميكنن تا به شما لطمه بزنن شما بايد اون نقاط
 
ضعف رو تقويت كني(تو داري به يه انسان كامل تبديل ميشي پس نذار تورو دلسرد
 
كنن). براي دور كردن اونا دعاها و آيه هايي از قرآن و طلسم هايي وجود داره .ولي
 
سعي كن با اراده خودت اونا رو شكست بدي نه با سلاح

دلا

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به زیر آن در ختی رو که او گلهای تر دارد

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران

به دکان کسی بنشین که در د کان شکر دارد

ترازو کس نداری، پس تو را زو ره زند هر کس

یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد
 
ترا در نشاند او به طراری که می آید

تو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در دارد

به دیگی که می جوشد نیاور کاسبی ومنشین

که هر یکی که می جوشد درون چیزی دگر دارد

نه کلکی شکر دارد،

نه هر زیر وزبر دارد،

نه هر پشمی نظر دارد،

نه بحری گوهر دارد .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:18  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  | 

ماجراهای غضنفر

نامه مامان غضنفر به غضنفر !!!

 
 

غضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد.

اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد.

بهش گفتم که اين غضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌

آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

 وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود

که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب

 کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد.

 آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره

  پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا

به همون آدرس قبلي بيان.

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز

طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

غضنفرجان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست

کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم

وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن.

از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو

کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن.

اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم

به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره .

 فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن.

حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و

مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.

قربانت .. مادرت.

راستي:‌غضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه

خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 9:27  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  | 

دریای نگاه

به چشمان پريرويان اين شهر
به صد اميد مي بستم نگاهي
مگر يك تن از اين ناآشنايان
مرا بخشد به شهر عشق راهي
 
به هر چشمي به اميدي كه اين اوست
نگاه بي قرارم خيره مي ماند
يكي هم، زينهمه نازآفرينان
اميدم را به چشمانم نمي خواند
 
غريبي بودم و گم كرده راهي
مرا با خود به هر سويي كشاندند
شنيدم بارها از رهگذاران
كه زير لب مرا ديوانه خواندند
 
ولي من، چشم اميدم نمي خفت
كه مرغي آشيان گم كرده بودم
زهر بام و دري سر مي كشيدم
به هر بوم و بري پر مي گشودم
 
اميد خسته ام از پاي ننشست
نگاه تشنه ام در جستجو بود
در آن هنگامه ي ديدار و پرهيز
رسيدم عاقبت آن جا كه او بود
 
"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"
ز خود بيگانه، از هستي رميده
از اين بي درد مردم، رو نهفته
شرنگ نااميدي ها چشيده
 
دل از بي همزباني ها فسرده
تن از نامهرباني ها فسرده
ز حسرت پاي در دامن كشيده
به خلوت، سر به زير بال برده
 
به خلوت، سر به زير بال برده
"دو تنها و دو سرگردان، دو بي كس"
به خلوتگاه جان، با هم نشستند
زبان بي زباني را گشودند
سكوت جاوداني را شكستند
 
مپرسيد، اي سبكباران! مپرسيد
كه اين ديوانه ي از خود به در كيست؟
چه گويم! از كه گويم! با كه گويم!
كه اين ديوانه را از خود خبر نيست
 
به آن لب تشنه مي مانم كه ناگاه
به دريايي درافتد بيكرانه
لبي، از قطره آبي تر نكرده
خورد از موج وحشي تازيانه
 
مپرسيد، اي سبكباران مپرسيد
مرا با عشق او تنها گذاريد
غريق لطف آن دريا نگاهم
مرا تنها به اين دريا سپاريد
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 20:18  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  | 

ماجراهای غضنفر

کارهای جور واجور غضنفر و انتخاب رییس حفاظت اطلاعات

به غضنفر ميگن: محبوبترين تيم فوتبالي كه دوست داري چيه ؟ ميگه: قربون جدش آسد ميلان

به غضنفر مي گن چرا ميري سربازي ،  غضنفر ميگه والا فقط به خاطر مرخصي هاش

غضنفر ميره استاديوم واسه بازی ایران مکزیک وسط موج مكزيكي غرق ميشه

غضنفر فيلم جنگي ميديده، تموم كه ميشه سينه خيز ميره تلويزيونو خواموش كنه

دوست غضنفر ميميره، عكسشو نداشته بذاره رو قبرش، تا گردن دفنش مي‌كنند 

يه روز غضنفر مي افتد توي چاه ميگه: بچه شانس اوردم که تهش سوراخ نبود

غضنفر تو قرعه كشي بانك شركت مي‌كنه، براش شيش ماه زندان در مياد. 

يه روز غضنفر  پاش درد ميکرده تو جورابش قرص بروفن ميندازه

غضنفر  باباش آتیش می‌گیره، جو می‌گیردش، از رو باباش می‌پره.

بیچاره غضنفر پاش خواب ميره، كفشاشو مي‌دزدن

* این هم یک شعر زیبا از استاد غضنفر *

 با همه عشق و جووني،

با يه دنيا مهربوني،

با زبون بي زبوني،

ميخوام اينو خوب بدوني:

انرژي هسته‌اي، حق مسلم ماست

 

غضنفر تاكسي دربست ميگيره. از پنجره سوار ميشه.

به غضنفر ميگن: دخترتو به كي دادي؟ ميگه: غريبه نيست. دامادمه

غضنفر شماره تلفن پيدا ميكنه. زنگ ميزنه ميگه: من شماره تونو پيدا كردم. آدرس بدين تا واستون بيارمش

*******************************************************

و در آخر ماجرای غضنفر که میخواستن اون رو رییس حفاظت اطلاعات کنن

به غضنفر يه سري اسرار مملكتي ميگن ببينن چقدر ميتونه بروز نده.

تهديدش ميكنن نميگه.   ميزننش نميگه.  بي خوابي بهش ميدن نميگه.

زن و بچه اش رو شكنجه ميكنن نميگه.

آخر سر كه ميبينن خيلي كارش درسته واسه اطمينان بيشتر

ميندازنش يه ماه انفرادي و رفتارشو زير نظر ميگيرن

ببينن اگه بازم دووم اورد رييس حفاظت اطلاعاتش كنن.

تو انفرادي مي بينن كه هي ميزنه تو سر خودش و ميگه: اه يادم بيا ديگه!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 18:32  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  | 

کوچه خیالات من........

دیروز وقتی از پس کوچه  خیالاتم عبور می کردم به مسافری غریب برخوردم نمی دانم چرا در یک لحظه احساس کردم که تنهاییش بر وجود سردم آتش می زند کنارش نشستم .

از او پرسیدم آیا تنهایی ؟ گفت نه من با رویای عشقم زنده ام و زندگی می کنم . کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. او کسی بود که با رویا می زیست .پرسیدم آیا گمشده ای؟ گفت نه. عشق من همچون فانوسی هدایتم می کند و راه را به من نشان می دهد.

پرسیدم : سفر می کنی؟ گفت : من همیشه در سفرم. پرسیدم : غریبی؟ گفت: غربت یعنی چه . هنگامی که با تمام وجود گرمای عشقم را حس می کنم. ناگهان اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد و بر روی زمین چکید. پرسیدم این اشک برای چیست؟ گفت: حرمت سکوتی است که هیچگاه شکسته نشده و فریادی است به وسعت پرواز.

پرسیدم: سکوت می کنی؟؟ نگاهم کرد. پرسیدم : این نگاه چیست؟ گفت: حرمت کلماتی است که در حصار زمان مانده اند. مسافر غریب بلند شد . دستم را به گرمی فشرد و گفت : هرگاه خواستی عشقت را به شوریده ای ثابت کنی . سکوت کن و رفت. و من همچنان رفتنش را تماشا می کردم تا شاید رفتنش نیز پیامی از عشق را به ارمغان بیاورد.....

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 3:57  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  | 

موسی و بهشت

روزي حضرت موسي در خلوت خويش از خدايش سئوال ميكند :
آيا كسي هست كه با من وارد بهشت گردد ؟
خطاب مي رسد : آري !
موسي با حيرت مي پرسد : آن شخص كيست ؟
خطاب مي رسد : او مرد قصابي است در فلان محله .
موسي ميپرسد : مي توانم به ديدن او بروم ؟
خطاب مي رسد : مانعي ندارد !
فرداي آن روز موسي به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات مي كند .
 و مي گويد : من مسافري گم كرده راه هستم ، آيا مي توانم شبي را مهمان تو باشم ؟
قصاب در جواب مي گويد : مهمان حبيب خداست ، لختي بنشين تا كارم را انجام دهم ، آنگاه با هم به خانه مي رويم .
 موسي با كنجكاوي وافري به حركات مرد قصاب مي نگرد و مي بيند كه او قسمتي از گوشت ران گوسفند را بريد
 و قسمتي از جگر آن را جدا كرد در پارچه اي پيچيد ، و كنار گذاشت .
 ساعاتي بعد قصاب مي گويد : كار من تمام است برويم .
 سپس با موسي به خانه قصاب مي روند ، به محض ورد به خانه ، رو به موسي كرده و مي گويد : لحظه اي تامل كن !
 موسي مشاهده مي كند كه طنابي را به درختي در حياط بسته ، آن را باز كرده و آرام آرام طناب را شل كرد .
 شيئي در وسط طوري كه مانند تورهاي ماهيگيري بود نظر موسي را به خود جلب كرد ، وقتي تور به كف حياط رسيد ، پير زني را در ميان آن ديد
، با مهرباني دستي بر صورت پيرزن كشيد ، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداري غذا به او داد ،
 دست و صورت او را تميز كرد و خطاب به پير زن گفت : مادر جان ، ديگر كاري نداري ؟
 و پير زن مي گويد : پسرم انشاءاله كه در بهشت همنشين موسي شوي .
 سپس قصاب پير زن را مجددا در داخل تور نهاده بر بالاي درخت قرار داده
و پيش موسي آمده و با تبسمي مي گويد : او مادر من است و آن قدر پير شده كه مجبورم او را اينگونه نگهداري كنم
 و از همه جالب تر آن كه هميشه اين دعا را براي من مي خواند كه (( انشاءاله در بهشت با موسي همنشين شوي ))
 چه دعايي !! آخر من كجا و بهشت كجا ؟ آن هم با موسي !
موسي لبخندي مي زند و به قصاب مي گويد :
من موسي هستم و يقينا به خاطر دعاي مادر در بهشت همنشين من خواهي شد!
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 2:2  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  | 

*** به نام عشق ***

 

عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست. هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه میکرد . او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را که ته ته چمدانش جا داده بود. و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت. اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي شود؟ چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟ عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم کم است. خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم. عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را. اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اش کند. به کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است. خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در سفري که که نامش عشق است. و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود. عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 14:15  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  | 

عشقی جدا از معشوق........

روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و ازبی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.

شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.

شیوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطی به او دارد؟"

شاگرد با حیرت گفت:" ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود!!."

شیوانا با لبخند گفت:" چه کسی چنین گفته است. تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترک ندارد. هر کس دیگر هم جای دختر بود، تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترک برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است که شعله این عشق را در دلت خاموش نکنی. معشوق فرقی نمی کند چه کسی باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پیغام داد که لیاقت این آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور یابد! به همین سادگی!"

 


 

زندگی گل زردی است به نام "غم" مروارید غلطانی است به نام "اشک" آینه ای شکسته است بنام "دل" و بلاخره فریاد بلندی است بنام :آه

 

دنیا در افق نظرگاه اهل یقین در عشق بی قرین خلاصه می شود که در طاعت یار جز به فضل ساحت مقدس دلدار نگنجد و ایمان به ماورا طبیعت و پنهانیهای پشت پرده خلقت پوشیدن قبای کمال بر قامت نیلگون یار است انچه در جهانی از معنا نگنجد در کمال عشق دلدار در سایه عشق یار جز زیر مجموعه ای بیش نیست ........................؟!

 

تنها بودم . تو رسیدی گفتی " ما " بشیم بهتره . دیگه تنها نبودم. اما بعد از مدتی سر قرار نیومدی . یه روز که داشتم دنبالت می گشتم به تنهای دیگری رسیدم .گفتم چرا تنهایی ؟ گفت : یارم نیومده . یکدفعه بلند شد و با خوشحالی گفت : اومد ! وقتی برگشتم تو را دیدم اری تو را دیدم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 9:18  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  | 

خدا وجود ندارد

مردی به آرایشگاه رفت تا آرایشگر موهایش را کوتاه کند, آرایشگر که مشغول کار شد طبق عادت همیشگی با مشتری شروع به صحبت کرد.  درباره موضوعات مختلفی تبادل نظر کردند تا موضوع گفتگو به «خدا» رسید.  آرایشگر گفت: « من ابداٌ به خدا اعتقاد ندارم.»  مشتری پرسید: «چرا اینگونه فکر می کنی و عقیده داری؟»

آرایشگر گفت « کافی است پایت را از اینجا بیرون بگذاری و به خیابان بروی تا دریابی که خدا وجود ندارد به من بگو اگر خدا وجود دارد چرا این همه آدم های مریض در دنیا هست؟ اگر خدا هست وجود این همه کودک آواره, یتیم به چه معنی است؟

اگر خدا هست پس  نباید رنج و مشقتی وجود  داشته باشد.  من نمی توانم تصور کنم خدائی که همه را دوست دارد اجازه دهد این وضعیت ادامه داشته باشد."

 مشتری لختی فکر کرد, ولی نخواست جوایش را بدهد مبادا  مشاجره ای در بگیرد.  بعد از اتمام کار وقتی مشتری آرایشگاه را ترک کرد, درست همان لحظه مردی را با موهای بسیار بلند و ریش های ژولیده و بسیار کثیف دید.  مشتری به آریشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:" آیا می دانی که در دنیا ابداٌ  آرایشگر وجود ندارد؟»  آرایشگر گفت «چگونه چنین ادعائی می کنی, در حالی که من اینجا هستم و همین چند دقیقه پیش موهای ترا اصلاح کرده ام؟»

«نه» مشتری ادامه داد: «آرایشگر وجود ندارد چون اگر وجود داشت آدمی به آن شکل و شمایل با آن موهای بلند و ژولیده وجود نداشت»  و  اشاره کرد به همان مرد کثیف و ژولیده که حالا داشت از مقابل آرایشگاه عبور می کرد . آرایشگر گفت: «نه, من وجود دارم, چرا آن مرد به پیش من نمی آید؟»

 «دقیقاٌ همین طور است» مشتری تأیید کرد . « و نکته همین جاست, خدا هم وجود دارد.  دلیل وجود این همه مصائب آن است که مردم به سوی خدا روی نمی آورند و دنبالش نمی گردند.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 0:37  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  | 

از غضنفر می پرسن ضد حال چی هست ؟

حالا جواب غضنفر رو بخونید

ضدحال يعني وقتي يه قرار لطيف تو اينترنت داري connect نشي!

ضدحال يعني وقتي منتظر فيلم مورد علاقت هستي برق بره!

ضدحال يعني بعد از کلي مصيبت که بابات برات موبايل ثبت نام کرده همه سيمکارتا بياد جز مال تو!

ضد حال يعنب تو وبلاگ عمو حامد موزيک دانلود کني رو ?? دي سي بشي !!

ضدحال يعني gf-تو بيرون با يه پسر ديگه ببينن!

ضدحال يعني يه جلسه سر کلاس نري فقط همون يه جلسه استاد حضور غياب کنه!

ضدحال يعني با شکم گرسنه بري تو صف ژتون تموم کرده باشن!

ضدحال يعني يه هفته قبل از اينکه جشن تولد بگيري خاله مامانت فوت کنه!

ضدحال يعني قبض تلفن بياد ....... تومن!

ضدحال يعني بعد از کلي مخ زدن تو اينترنت همينکه بياي به نتيجه برسي اشتراکت تموم بشه !

ضدحال يعني با.?.?? افتادن!

ضد حال يعني يه مانتو خوشگل بخري همون روز اول گير کنه به صندلي پاره بشه!

ضدحال يعني صبح ساعت ? بري سر کلاس استاد نياد!

ضدحال يعني شرطي بيدل بزني امتيازت بشه ??!

ضدحال يعني بعد اينکه کلي افه زبان اوومدي نمره زبانت بشه??

ضدحال يعني داداش کوچيکت ?شاخه مودمو اشتباهن بزنه تو پريز برق!

ضد حال يعني بري عروسي خانمها و اقايون جدا باشن!

ضدحال يعني تو اتاقت فيلم نگاه ميکني همينکه ميرسه جاي.........مامان بياد تو!

ضدحال يعني history پاک نکني همه ايميلاتو داداشه فضولت بخونه!

ضدحال يعني نفر ??کنکور شدن!

ضدحال يعني کارگردان شدن حنا مخملباف!

ضدحال يعني کانديد شدن رفسنجاني براي انتخابات مجلس!

ضدحال يعني خواننده شدن ميناوند!

ضدحال يعني حسني امام جمعه اروميه!

ضدحال يعني پژو RD!

ضدحال يعني فيلم ژاپني!

.ضدحال يعني id caller داشتن!

ضدحال يعني عشق يه طرفه!

ضدحال يعني گل خوردن دقيقه ??!

ضدحال يعني صبح روزي که با دوستات ميخواي بري کوه بارون بياد!

ضدحال يعني از سرويس دانشگاه جا موندن!

ضدحال يعني با ماشين بابا جريمه شدن!

ضدحال يعني سلام کني جوابتو ندن!

ضدحال يعني عينکت سر جلسه امتحان بيفته زمين بشکنه!

ضد حال يعني سر جلسه امتحان خدکارت تموم بشه!

ضدحال يعني با gf-ات بري کافيشاپ دخترخالتو ببيني!

ضدحال يعني تاکسي سوار شي وسط راه بنزين تموم کنه!

ضدحال يعني دفترچه تلفنتو گم کني!

ضد حال يعني اونيکه خيلي دوستش داري رو نتوني ببيني

با سلام خدمت دوستای عزیزم این متن و متن بالایی که خیلیم باحال بود از وبلاگ دوست عزیزمون احسان جون برداشتم که استفاده کنید و حالشو ببرید . بازم از احسان عزیز تشکر می کنم .

تمامیه بروبچ زرنت

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 17:48  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  | 

زندگی نامه غضنفر

غضنفر داداش خورزوخان هست و نام باباش فت الله و دوست صمیمی من

غضنفر خوابش سنگين ميشه تخت ميشكنه

بعد كه از خواب ميپره دستش ميشكنه

فرداش از مرحله پرت ميشه پاش هم ميشكنه

ميزنه به سرش سرش هم ميشكنه

غضفرخودش رو ميزنه به اون راه گم ميشه

كلي اعصابش خوردميشه نوار خالي گوش ميده

يه هو مي خوره زمين تا خونه سينه خيز ميره

جلو پمپ بنزين سيگار ميكشه ميگن غضنفراينجا پمپ بنزينه سيگارنكش

ميگه اهه من جلو بابام هم سيگار ميكشم

يه روز ميخوره به شيشه ميگه عجب هواي سفتي

روز بعد ميخوره به ديوار كمونه ميكنه

فرداش باز ميخوره به ديوار ميگه ببخشيد

پس فرداش باز ميخوره به ديوار واي ميسته پليس بياد        

دوپينگ ميكنه برا اينكه كسي نفهمه آخر ميشه

ميره تظاهرات مي بينه شلوغه برميگرده

ميره لايه اوزون رو ميدوزه ميمونه اون ورش

ميره پشت بوم مي خوابه سردش ميشه در پشت بوم رو ميبنده

بعد از اين همه اتفاق بي هوا از خونه ميره بيرون خفه ميشه

زندگي سختي داشته ها نــــــــــــــــــه!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 18:5  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  | 

تا کی...............................

هر لحظه حرفي در ما زاده مي شود .
هر لحظه دردي سر بر مي دارد

و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي كند .


 اين ها بر سينه مي ريزند و راه فراري نمي يابند .

مگر گنجایش اين قفس كوچك استخواني ،چه اندازه است......

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 16:20  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  | 

با همه ی لحن خوش آواییم       در به در گوشه تنهاییم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر    نقله یتو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنیم     محنت این قافله را کم کنیم
کاش که همسایه ما می شدی      مایه ی آسایه ی ما می شدی
هر که به دیدار تو نائل شود      یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد     سینه ی ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت        شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه ی جان من است      نامه ی تو خط امان من است
ای نگهت خواستگه آفتاب          بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده بر انداز ز چشم ترم        تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نست یار و مدد کار ما       کی و کجا وعده دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد  به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا تورا بینم    تویی که نقطه ی عطفی به اوج ایمانم
کدام گوشه مشعر کدام کنج منا      به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
روا مباد که بر بنده ات نظر نکنی    روا مباد که ارباب جز تو بگزینم
چو رو کنی به رهت رنج و درد نشناسیم    ز لطف روی تو دست از ترنج نشناسیم
اون آقایی که شبا رد می شد از کوچه ما کیسه بدوش کو    رد پای پر خراش بی خروش کو
اون آقای خرقه پوش کو         کجاست اون آقا که پینه های دستاش مرحم دلای ما بود
نفس سبز نگاهش همیشه حلال مشکلای ما بود
میشه یک بار دیگه سر بزنه به خونه ی ما    بگیره نشونی از غربت بی نشونه ما
موهای آقا سفیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرید    قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرید
جوونا آقا بشید زنده کنید رسم جوون مردی رو امشب    یتیما منتظرن زنده کنید شیوه شب گردی رو امشب
یتیما پشت درای بستشون منتظر آقا نشستن    گوش به زنگ تق تق یه جفت صدای پا نشستن
موهای آقا سفیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرید     قامت آقا خمیده جوونا کیسه رو از آقا بگیرید
      

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 9:31  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  | 

خوشا مردن خوشا از عاشقی مردن

 

اگر خوابم اگر بیدار

 

اگر مستم اگر هوشیار

 

ما را یارای بودن نیست

 

تو یاری کن ما را        ای یار

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 1:9  توسط الهه.سمیرا.سمیه.منیره.سمیه.مونا.فاطمه  |